![]() |
![]() |
|
|
گفت:دوست دارم. اما نگفت:شايديه روزي دوست نداشته باشم. گفت:ميخوام توبشي مال من. اما نگفت:ممكنه مالشودوربندازه. گفت:؟؟؟سال منتظرم بمون. اما نگفت:ممكنه خيلي كمتراز؟؟؟سال نظرش عوض بشه. گفت:ميخوام هردومون ازاينجابريم. امانگفت:ممكنه منوجابزاره. گفت:تاپاي گورازانتخابم پشيمون نميشم. اما نگفت:گورشوهروقت بخوادميكنه. گفت:عاشقتم به هرقيمتي شده به دستت ميارم. اما... وقتي عشقت تنهات گذاشت... نگران خودت نباش كه بعداز اون چه كني... شرمنه دلت باش كه بهت اطمينان كرد...باهات اومد... عاشق شد...ولي حالاتنهاست... دلكم...دل عزيزم...شرمندتم...نميخواستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:11 توسط زی زی |
|
|
هر شب مرا ... به چراغانی اندیشه می بری و روح من ... در افکار عاشقانۀ تو زیر طاقهائی از گل و نور در آئینه و آب ... می دزخشد ! نیروی عشق تو آرامش را از من می رباید ذهن من ... شتاب می گیرد و امواج سرکش اشتیاق ساحل امن قلب مرا درهم می نوردد و در پوست تکیده ام در نجوای ممتدّ آبشار و رود و حسّ گرم گلهای سرخ فرو می ریزد و من ... خیره می شوم بر منظرۀ عشق تو که تنها ... در رؤیای من ممکن می شود و در گفت و گوی دلم چشم من ... بر واقعیّتی پلک می زند که تا همیشه ... بر لبهای لرزان من جاری است : هیچ کسی را ... درین دنیا ... به اندازۀ تو ... دوست نداشته ام !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 17:34 توسط زی زی |
|
|
خدایا آن که را من دوست می داشتم بزرگترین غم عالم رابر دلم گذاشت وبا من نماند تو با او بمان ...و مگذار غمی بر دلش بنشیند. خدایا آنکه تنها دلخوشی من بود و تنها دلخوشیم را از من گرفت تونیز دلخوشی او باش تا هیچ وقت در حسرت چیزی نماند چرا که هنوزم دوستش دارم... شنبه 10 I love u ...
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنج هاي عالم را در رگ هايم جاري کرد ! درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم. دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم . در انس وي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريشهستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند . به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم ... به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد...
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم رااندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان به باران عاشقانه بهار سپرد .
پنجشنبه 8 اسفند1387 |
نظر بدهید
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم: ـ یاد گرفتم که به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم... ـ یاد گرفتم که هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره... ـ یاد گرفتم تو زندگیم به اون که دوسم داره هر روز دلشو بشکونم... ـ یاد گرفتم که گریه های هیچ کس رو باور نکنم... ـ یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت ندم... ـ یاد گرفتم که رو عشق کسی نباید موندگار بود... ـ یاد گرفتم که نباید خودمو به اونی که دوسش دارم وابسته کنم... ـ یاد گرفتم که باید برای خودم زندگی کنم نه اینکه به خاطر یکی زنده باشم... ـ یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم...
چهارشنبه 7 اسفند1387 |
نظر بدهید
اونی که یاد تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو چس نمیداد دل به هر کس نمیداد دل میگفت مقدسه عشق اون برام بسه، از نگاش نفهمیدم که دروغه و هوسه، غصه خوردن گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد، اون که از من پر گرفت چی می خواستیم و چی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تو رو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی که یاد تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9:27 توسط زی زی |
|
|
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:22 توسط زی زی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:18 توسط زی زی |
|
|
ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم... کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند... تا بداني "بي تو" چه مي کشم کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را که اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته در حال فرو ريختن است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:31 توسط زی زی |
|
|
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت می شد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است می دانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود می دانم که نمی دانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بی صدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:0 توسط زی زی |
|
|
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام پیر شدم تو این قفس، یکم بهم نفس بده فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری تو فکرتم اما دلم فکر نمی کردم بذاری زار و زمینگیر بشم اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود بهت میگفتم که نری… ازت می خواستم بمونی، بهت می گفتم که نری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:34 توسط زی زی |
|
|
چه زیبا گفتی دوستت دارم .
وچه صادقانه پذیرفتم . چه ابلهانه با تو خوش بودم . چه کودکانه همه چیزم شدی.
خواستم خودمو گول بزنم همه ی خاطراتمو انداختم یه گوشه ای و گفتم: ((فراموش !!)) ولی همش یه چیزی ته قلبم بهم میخندید و میگفت : ((یادمه !!))
با هرکه دوستی کردم عاقبت قلبم شکست
آنقدر رنجی که دنیا بر دل ما میکند بر دل هر کس کند او ترک دنیا کند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:30 توسط زی زی |
|
|
زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
زندگی، شـــوق وصال یار است.
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا.
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.
به، چقدر شیـــرین است.
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است.
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است
![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:18 توسط زی زی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
اسماعیل آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
رازی ناز جوووون جوووونی عاشق تنها ناز بری |
|
RSS
|